زندگی قشنگ و عاشقانه منو همسریزندگی قشنگ و عاشقانه منو همسری، تا این لحظه: 19 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

جانِ مادر بیا

دومین پست امشب

خدا جونم سلام  میدونم تو این چند روز حسابی اذیتت کردم واقعا ازت معذرت میخوام ، اینو هم میدونم که به دل نگرفتیو منو بخشیدی ، تو ارحمو راحمینی ،واقعا که بخشنده و مهربان برازنده خودته خدا جونم خییییییییییییییییییییییلی دوست دارم ،خدا جونم شکرت ، ممنون که هوامو داری   ...
15 دی 1393

خدایاااااااااااا

نمیدونم چم شده،یه بغض بزرگ که نمیدونم باهاش چی کار کنم ،یه دل که مدام میگیره و بهونش میاد، پاهایی که اصلا یاریم نمیکنن، دستهایی که هر دو دست به دست هم دادن که فقط جاشون روی صوتم باشه، مغزی که مدام دنباله جوابه سوالهایی میگرده که نمیدونه،چشمهایی که روزی یه بار با دو تا قطره اشک خیس میشهو درد میگیره، در کل جسمی خسسسسسسسسسسسسته و پژمرده،خسته شدم از اینکه نقاب بی خیالیو خونسردی بر چهرمه،خسته شدم از بس گفتم که همچی درست میشه و منم که صبورم خدایا خسسسسسسسسسسسسسسسته ام خسسسسسسسسسسسسته خدایا دلم شکسسسسسسسسسسسسسته میفهمی شکسته خدایا دیگه صبر ندارم تموم شد میفهمی تموم خدایا دیگه نه دلی برام مونده نه صبری و نه طاقتی خدایا دیگه خنده های م...
13 دی 1393

بازهم حس مادرانه ام

سلام عشقک مامان چند روز قبل داشتم کمد اتاقتو تمیز میکردم که کریرِ حصیریتو که خودم بالشتو تشکشو دوخته بودم بیرون آوردم ، بازم  حس مادرانه ای توم روشن شد، یه آن دلم ضعف رفت که تو اون ببینمت ، یه آن جای خالیتو خییییییییییلی احساس کردم ، کاش زودتر بیایی نفسم کاش این روزای انتظار زود تموم بشه قربونت برم مامانی منو بابایی عاشقونه دوست داریمو منتظریم زود بیای ...
5 دی 1393
1